اون روزی که خسته از دنیای نامرد و نامراد تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم،پیش خودم گفتم که اینجا با اون دنیای بیرون خیلی فرق داره. اینجا قرار نیست کسی تو رو با ظاهرت بسنجه، اینجا کسی کار نداره که کی هستی و چیکارهای. اینجا میشه دوست پیدا کرد و دوستی کرد.
اما غافل از این که آدما، همون آدما هستن. چه توی دنیای واقعی و چه توی دنیای مجازی. همه همونن که بودن. همون نگاهها، همون قضاوتا، همون تصمیمگیریای عجولانه، همون بیانصافیا، همون تحویل گرفتنا و نگرفتنا، همون مشخصاتی که آدمای بیرون این وبلاگ دارن.
امروز اما خسته شدم از همه این دوستیایی که نیست. ناامید شدم از بی معرفتیایی که هست. دلهره دارم از آدما. که ازشت خنجر می زنند واز جانب من مطلب می گذارند واقعا که .......................
چند روز بود که تصمیم گرفته بودم این وبلاگو برای همیشه تعطیل کنم. یادش به خیر چه شور و شوقی داشتم اون روز که سر به وبلاگای شماها میزدم و کامنت براتون میذاشتم و شماها هم میاومدین و کامنت میذاشتین. دلم برای همه اون لحظهها تنگ میشه.
داشتم میگفتم، چند روز بود که تصمیم گرفته بودم این وبلاگو برای همیشه تعطیل کنم. به همین خاطر کمتر چیزی مینوشتم و کمتر کامنت میذاشتم. تا دیروز که یه دوست خوب ......
شاید فکر کنید این تب وبلاگ نویسی بود که دچارش شدم و الان هم دارم کم کم خوب میشم. اتفاقا برعکس. . اما اینجا برایم فرق میکرد. اینجا میخواستم واقعا دوستی خوب و سالمی رو امتحان کنم یا نمیشه میشه. اما مثل این که خیلی طرفدار نداشت.
یادش به خیر:
توی این شهر فرنگ ، همه چی رنگ و وارنگ
جور واجورند آدما ، همه شکلو همه رنگ
پشت ویترین دلا، همه چی خوب و قشنگ
اما تا دست بزنی، می خوره سرت به سنگ
اما کاش اینطور نبود. کاش میاومدین وسط این رفاقت و یه گوشه این کار رو دست میگرفتین و یه یاعلی میگفتیم و میرفتیم جلو. اما حیف. حیف که اون کسایی که بیشتر از همه بهشون امیدوار بودم که پایه این رفاقت باشن،
شاید این آخرین چیزی باشه که دارم مینویسم. به همین خاطر بهتره اینجوری تمومش نکنم. به قول سید علی
حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن.





