فرزندم شاید این نوشته را روزی بخوانی که من نباشم همانطور که که من بودم و پدرم نبود حرفهای من زیاد است بخشی از آن را در دفتر پراکنده ای که دارم نوشتم و شاید بخوانی و برای تو یادگار بماند.

یک وقتهایی بود که در گذشته روح من خیلی رقیق و روشن بود و الان هم نیز هست ولی قبلا بهتر بود و من سرشار از شور و شعف بودم در هر نفسم شعله ای جانسوز و هر نگاهم تا وسعت بی نهایت پیش می رفت.

تصویرهای نادیدنی را ترسیم میکردم.

گاهی اوقات حرفهایی را زده یا نوشته ام که باعث قوت قلب کسی بشود که آنها را شنیده یا نوشته است حرفهایی که برای خودم هم چنین بوده است. انسان در زندگی نیازمند به قوت قلب و نیرومندی روح است و من این قوت قلب را از اندیشیدن به یک موجود بدست می آورم.

مرا دردی است در دل اگر گویم زبان سوزد

                                                      اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

پدران با چهره مهربانيشان، صفای وجودشان، سنگینی سکوتشان،
نجابت و غرورشان، با زمزمه کلامشان  در جذبه محراب،
گستره وسیع جنت بود ند
و ما فقط پدر می خواندیمشان

روحشان شاد