شور
سالهاست که بازنشسته شده و خانه نشین، از صبح تا شب مینشیند جلو پنجره و سیگار روی سیگار روشن میکند
روزی دو بسته، بیشتر حتا
شصت و هشت را پر نکرده هشتاد ساله می زند، مادرم که بود نمیگذاشت که این همه سیگار دود کند
سیگار روی سیگار
سیگار روی سیگار
به ضرب دعوا و جنجال هم که بود روزی چند نخ بیشتر نمیشد
حالا اما . . .
معذوریتی ندارد، هیچ گونه منعی هم نیست
حرف از ترک سیگار که میزنیم حاج خانوم میگوید سن که بالا باشد این کارها خطرناک است
برای سرگرم شدن و دل دادنش به زندگی برایشان گل و گلدان بردیم آب ندادند خشک شد
بازی های سرگرم کننده گرفتم گذاشتند در کمد
ادرس خانه بچه ها و آژانس را گذاشتم دم دستش که سر بزند محل نداد
هروقت عکس هایش را میبینم انگار کسی ته قلبم خراش میکشد
چنگ انداخته و میکند
و بی نهایت درد از رد ناخن هایش به جانم میریزد، از بس که زهوارش در رفته و نابود شده این سال های آخر
متاسفانه پدر من از آن دست آدم هاست که هر کاری را با اجبار میکند و اگر منعی نباشد به هیچ محدودیتی رضایت نمیدهد و همسر محترمه اش هم هیچ دنبال سلامتی اش نیست که بخواهد منعی در مصرف سیگار و غذاهای چرب و پرکالری ایجاد کند
لبنیات سنتی و پرچرب
ماست وی آی پی چکیده
خورشت چرب
شام خوردن های دیروقت
امتناع از مصرف هرگونه کاهو و سبزیجات در وعده های غذایی
پرخوری های بیموقع
و این فداکاری نخ نمای لامصب!!! که نمیگذارد پدر گرامی از در خانه در بیاید و به جایش میرود حتا شده پاکت سیگار لعنتی را هم می خرد!
آه
آن پدری که زمانی حس می کردم بزرگترین و نیرومندترین مرد دنیاست، زمانی گمان میکردم از همه دنیا قوی تر است و تا وقتی که باشد مثل کوه پشتمان است
همان پدر نازنین
دیدن این روزها سخت است
خیلی سخت
پدری که پیشنهادم را برای اینکه با هم زندگی کنیم قبول نکرد و دلیل آورد که حاج خانوم نمی تواند و . . .
که دیگر جز برای درست کردن پریز و اسپید دیالینگ گوشی همراهش شماره ام را نمی گیرد!
حالا شده همسر زنی که هیچ با ما مهربان نیست
همیشه گارد دارد و لحظه ای سپر فولادینش را زمین نمی گذارد
البته که خوشحالم که همدیگر را دارند و کنار هم خوشند اما . . . اما
آخرین تمهدیدی که برای سرگرمی اش اندیشیدم تا کمی سرگرم شود و حتا شده سیگارش را آنی خاموش کند، تهیه یک جفت مرغ عشق بود که می دانستم از همیشه دوست داشت داشته باشد
زنگ میزنم که بگویم،گوشی را حاج خانوم برمیدارد
میگویم برای بابا پرنده گرفته ام که سرگرم شود اما حاج خانوم بر عکس من که خیلی تلاش میکنم ملایم باشم بی پرده میگوید که نه نه نه! برای ما از این چیز ها نیاری ها! این چیزا به درد ما نمیخورد
من من میکنم و تنفر شدیدی در قلبم زبانه می کشد
حاج آقا همیشه پرنده دوست داشته و دارد اما خوب میدانم مخالفت همسرش یعنی نع! حق نداری که داشته باشی
گوشی را میگیرد و میگویم بابا برایت یک جفت مرغ عشق گرفته ام
میگوید . . . حالا یه روز بیارشون ببینم میشه نگهشون دارم؟
بعد قلبم آتش میگیرد
میدانم که آنجا، آن ور خط یک نگاه ملتمسانه ی حقیر تحویل زنش داده و خوب میدانم از همین الان که پرونده ی مرغ عشق های طفلکی مختومه است
وقتی پتوس زیبای گلدانی در یک ماه خشکید پرنده که پرنده است . . .
در خیالم هم بابا پسر تازه بالغی است که مدرسه اش تمام شده و حالا تعطیلات تابستانی اش را سپری میکند اما گیر یک مادر سخت گیر است که نمی گذارد هیچ جایی برود و هیچ حیوانی نگه دارد و . . . عوضش پشت سرهم برایش غذاهای چرب و چیلی میپزد، و پسرک قصه ی من هر روز پربار تر و بی انگیزه تر میشود
برای اینکه از در خانه بیرون برود
برای اینکه قبول کند هنوز می تواند
و تماشای این روند منحوس که ببینی هر سال که از ولایت می آید چند برابر سال قبل تکیده شده عجیب دردناک است
. نظرات شما باعث پیشرفت این وبلاگ خواهد بود . واینکه خوشحال میشوم که هر روز شما رو اینجا ملاقات کنم .اگر در پستی عکسها باز نشد لطفا در نظرات بفرمائید تا بلافاصله اصلاح شود . در پناه حق باشید . سبز بمانید و زعفرانی زندگی کنید!